تبليغاتX
در تناسخ کلمات
در تناسخ کلمات
 
قالب وبلاگ
مِثل هميشه ات

كه دعاهايم را نشنيده مي گيري

يك بار هم

    گناهانم را

        نديده بگير ...


دلقك دعا مي خوانَد

          و فرشتگان مي خندند. 




.........................................................

پي نوشت اول :

انعكاس مقاله ي من با عنوان " يادداشت هاي ممنوعه " در " سايت فرهنگي نيلوفر

پي نوشت دوم :

-  شنبه شب ها  ، در رادیو پیام  به مدت چهار ساعت از ساعت 22  شب الی 2 بامداد، پخش زنده برنامه دارم.  با بخش هاي سفر به ديار شرق (هند شناسي)، طنز معاصر ايران، بيدل شناسي و بيدل خواني و از همه مهم تر  فلسفه به زبان ساده...  چهار جلسه ش گذشته ....فرصت كرديد و خوابتون هم نمي اومد  از شنبه شب آينده گوش كنيد .



موضوعات مرتبط: فلسفه، شعر
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

اخيرا شاهين نجفي،‌ از خوانندگان رپ، در ترانه اش،  اقدام به  توهين به مقدسات جامعه ي شيعي كرده است. در اين نوشتار كوتاه مي كوشم تا نه از منظر ديني،  بلكه از منظري معرفتي نشان دهم كه چرا اين كار، نادرست و بي مبنا بوده و بايد تقبيح شود.

- فرض اول براي دست زدن به چنين كاري  مي تواند اين باشد كه طرفداران اين  عمل ، آن را مصداق روشنفكري و  منورالفكري به شمار آورند و مخالفان خود را كه طيف گسترده اي هم هستند به ارتجاع و تحجر محكوم كنند. در بي مينايي اين استدلال، همين بس كه  پدران فلسفه ي روشنگري از كانت گرفته تا بقيه فيلسوفان بويژه در فلسفه ي اخلاق، بارها تأكيد ورزيده اند كه  وظيفه ي روشنفكر، اولا و بالذات ، تقرير حقيقت  در عين تقليل مرارت و كاستن از رنج مخاطبان است. يعني به هر وسيله اي  تلاش شود كه از رنج انسان هايي كه مخاطبِ  عمل / تئوري روشنفكرانه اند ، كاسته شود.

هر چه در اين  اقدام كودكانه بيشتر تأمل كنيم بهتر در مي يابيم كه اين كار نه تنها هيچ حقيقتي را تقرير نكرده است بلكه باعث مجروح شدن احساسات عده ي فراواني  از شيعيان شده است. بدون اين كه با ارائة ي دليل منطقي و عقل پسند ، مدعاي خود را تقرير كرده باشند. سوال جدي و عمده اين است كه اين اقدام ، جز شعله ور ساختن آتش اندوه و افزودن بر رنج شيعيان چه نتيجه ي  مثبتي در پي داشته است؟

- فرض دوم  اين است كه عاملان اين اقدام، مي خواستند به اين بهانه ، نفرت و بغض خود را از ساختار سياسي موجود نشان داده و  براي تشفّي خاطر و تسلاي  خويش ، به اين كار دست يازيده اند. پرسش ديگري كه  بر مبناي اين فرض رخ مي نمايد اين است كه آيا اين اقدام آن هم در جامعه اي با احساسات مذهبي ، مي تواند همدلي بخشي از مخاطبان را با اين افراد  به ارمغان آورد ؟ بعيد به نظر مي رسد كه كسي رو در رو به عقيده ي ديگري و مقدساتش ( حالا هرچه مي خواهد باشد) توهين كند و  باور فرد را (فارغ از صحت و سقم ) ريشخند كند  و از سوي ديگر همراهي و همدلي وي را نيز توقع داشته باشد.!

-  از ياد نبريم كه هر عكس العملي در برابر اين اقدام نادرست، اگر  بديل و هم سنخ با اين اقدام باشد باز هيچ نتيجه اي نخواهد داشت . اقدام به فحاشي و نسبت هاي سوء و غير اخلاقي و دشنام هاي آنچناني (چنان كه افتد و داني )  به عاملان اين واقعه ، دردي را دوا نمي كند . شايد بهتر باشد كه  طرفداران اهل بيت (ع) به رفتار آن امامان همام اقتدا كنند و در برابر دشنام هاي مخالفان ، با بردباري و  استدلال ، اين گروه را متوجه وقاحت و نادرستي عمل خود نمايند. توسل به خشونت براي دفاع از مقدسات جز دامن زدن به اين آتش برافروخته ي حماقت و ناداني گروهي كه مي توان آنان را سكولارهاي ستيزه جو! ناميد سودي در پي نخواهد داشت.

- به اميد روزي كه اين قبيل افراد،  دريابند كه با  تحقير مقدسات  جامعه ي ديني ، نه تنها  عواطف و احساسات مخاطبان خود را جريحه دار مي كنند بلكه عِرض خود مي برند و زحمت مضاعف براي روشنفكران  و مجاهدان عرصه ي انديشه و فرهنگ ايجاد مي كنند

موضوعات مرتبط: فلسفه
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

سلامي دوباره

با  كتاب هايم ( در تناسخ كلمات ، در غياب عقل ، ليلي هاي ليبرال، جامعه شناسي تحريفات عاشورا ، عاشقانه هاي يك ياغي و ....) در غرفه هزاره ققنوس در نمايشگاه کتاب تهران ، سالن شبستان راهرو ۳۱ غرفه ۱۷،  مقدمتان را گرامي مي‌داريم.


موضوعات مرتبط: كتاب هاي من
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

بعضي آدم ها بي دليل به دل مي نشينن ، آن قدر دلنشين اند كه نمي شه فراموششون كرد.مرده و زنده شون هم توفيري نداره، هميشه زنده ان ....  يكي از معدود آدم هاي فرزانه به معناي واقعي كلمه   ، مرحوم  علامه طباطبايي بوده.... دوست داشتني و زلال .... اين هم عكسي از كسي كه علامه بود و فيلسوف بود و مفسر قرآن حكيم بود  و هزار لقب  و صفت ارجمند ديگر داشت .... اما سادگي و اندوه دل انگيزش رو ببينيد و قياس كنيد با كبكبه و دبدبه ي  دروغين كاهنان و ارباب معابد روزگارمون !‌..... بعضي ها بي دليل به دل مي نشينن ، هيچ كاريش هم نمي شه كرد....





موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 12 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

توتِ تابستان ِ  تو، طعم گسِ ِ پاییزِ ِ  من ....

کی به پایان می رسد ناز تو و پرهیز من؟

 

گوشه ای از اصفهان، زاینده رودِ گریه ام

نیست شورِ شمس، در حیرانیِ تبریز من

 

مثلِ کفشی تنگ، یا پیراهنی کوچک شده ست

بی تو این دل، این دلِ از جست و جو لبریزِ من

 

ای لبانت لانه ی مرغانِ تردید و سکوت !

چیست جز این واژه هایِ ساده، دستاویز من؟

 

رسمِ عشقِ روزگارِ ماست، این که بگذری

زیرِ چترِ دیگری، در بارشِ یکریز من  .....

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]



.........................................................................


اين هم  چند غزل از من در مجله ي ادبي " پياده رو"

http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=627

موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]


حقيقت

نه پنهان در کلمات کتاب های کهن بود

                          نه در وقار  فیلسوفان و

                             نه در سیاه بازی های سیاسی

 

لبخنده ی ملیح کودکی ست حقیقت

                        در آستانه ی درگاه

 

 و همين نسیم  بی حواس مرگ

     که می وزد

             که می گذرد

                   از درگاه و پنجره

                    بی اعتنا به قفل ها و خنده ها ...

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

 ما که ایم؟

      عکس ها و قاب ها

 ما که ایم؟

         یادها و خواب ها

 مستطیل بی در و دریچه ای ست

                         مقصد تمام این شتاب ها ...

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

  مي گويد: ديگر از خودم خسته شدم . حوصله ي خودم را ندارم، دلم مي خواهد  عشقي تازه را تجربه كنم... او بي وقفه  حرف مي زند و من  دارم با خودم فكر مي كنم كه كسي كه حوصله ي خودش را ندارد و دارد از خودش فرار مي كند، در يك رابطه ي عاشقانه چه چيزي مي تواند براي ديگري  به ارمغان بياورد؟  و چه گلي مي تواند به سر ديگري بزند ؟ آن هم در روزگاري كه همه  داريم از خودمان فرار مي كنيم ! ...

 


موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 9 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

  با اشتیاقی معصومانه می گوید: آدم ها می توانند سرنوشت خود را تعیین کنند، آدم ها می توانند سرنوشت خود را تغییر دهند... ناخواسته خنده ام می گیرد ، می کوشم تا به دشواری زبانم را  از زیر زنجیرهای سنگین خاموشی، تکان دهم، اما هیچ سخنی از دالان تاریک گلویم به آستانه ی دهان و گفته شدن نمی رسد. کلمات در شبِ حنجره ام  یخ بسته اند... می گوید: کافی است که اراده کنی و عمیقا بر اراده ات متمرکز شوی .... و در میان سخنانش از کتاب های مقدس و عارفان شرقی ، مُدام شاهد مثال می آورد. من اما به زنجیرهایی می اندیشم که از هزار سمت، آدمی را زندانی کرده اند. به ژن های  پیدا و پنهان و ترشح هورمون های عجیب و غریبی که کم و زیاد شدنشان ، ایمان و اخلاق و حتی عاشقی را هم مثل بیدی در هجوم بادها می لرزانَد! (  حتی همین رادیو و تلویزیون میلی خودمان را هم که روشن کنی،  گاه و بیگاه از کشف ژنِ دروغ، ژنِ مهربانی، ژنِ عشق  و...  سخن می گویند!) . دیگر چیزی نمی گویم از ژن هایی که از چند نسل پیش به شکلی پنهانی در ما حضور داشته اند و افتخار جلوه گری در  ما (نوادگانِ  نمی دانم کدام نیاکان !) را به خودمان داده اند! می گوید عقل را رها کن ، با قلب ات بیندیش و اراده کن، قلب هم صاحب فتوا است... و من می اندیشم به زندان عواطف و احساساتِ نا به خویش و ناخواسته، به  علاقه ها و سلیقه های عاطفی، به تصمیم های عاطفی که اصلا نمی دانیم کی و از کجا در جان ما گرفته می شود؟  خنده ام می گیرد وقتی که حتی نمی دانم چرا از رنگی خوشم می آید و به من آرامش می بخشد و از رنگی دیگر می گریزم؟! می گوید : یعنی تو از مولانا بهتر می فهمی؟  که گفته است: این که فردا این کنم یا آن کنم / خود دلیل اختیار است ای صنم ! بی تردید، من بهتر نمی فهمم.  اما اگر قرار بر این باشد که شعر، دلیل به حساب آید، شعرهای خلاف این بیت را چه کنم؟ این بیت سعدی را چگونه فراموش کنم ؟: در میان هفت دریا، تخته بندم کرده است / باز می گوید که چابک باش و ، دامن، تر مکن ! از زندان ها و زنجیرهای دیگر چیزی نمی گویم تا خاطرت  آشفته نشود. از زندانِ زبان، زندانِ تاریخ، ، محیط ، خانواده، از زندانِ باورهای نیازموده و یقین های موروثی و شناسنامه ای و هزار و یک زندانِ دیگر چیزی نخواهم گفت. ناله ی زنجیرها ، قصیده ای طولانی است ، حکایت فروبستگی  تلخی که آدمی را از آن گریز و گزیری نیست. حکایت زاده شدنی که کی و کجای آن را از ما نپرسیده اند . حکایتِ مُردنی که کی و کجایِ آن را هیچ کس از ما نخواهد پرسید...

موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 5 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]


تنهايي، شايد كرگدني باشد كه با هيچ جماعتي  همراه نمي شود . همه ي جماعت هم كه به سويي ديگر بروند او سر در گريبان و اندوهگين از سويي ديگر سفر رنجبار خود را آغاز مي كند. بي آن كه حتي برگردد. بي آن كه حتي دمي پشت سرش را نگاه كند.... كرگدن ، پوست كلفتي دارد،با هيچ كسي دوست نمي شود و فقط  كيسه ي اشكي بالاي گونه هايش آويخته دارد تا شب ها دور از چشم ديگران، اندوه بيگانگي  اش را بگريد؛ قلبي بيگانه در سرزمين وجود... راستي تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه نسل كرگدن ها در حال انقراض است...

 راز اين كلام عميق بودا را امروز  بهتر درك مي كنم كه : "چون كرگدن تنها سفر كن "...




موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 1 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

(1)

سايه ي سقوط

    بر درخت سالخورده ي بلوط

          شيونِ شكسته ي پرندگان ...

 

(2)

حيات طيّبه

     سرگيجه اي بود

        در عرض و طولِ متروها و آسانسورها !

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 9 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

مي گويي از مصائب كهنه بنويس، از دردهاي دور ... و من حيران  مانده ام كه از  ايستادن زير اين باران بي توقف اندوه براي تو كه بي چتر و بي كلاه در برهوت گرفتار شده اي  چه شادماني و سودي  قابل تصور است ؟

آدم ها را دوست دارم يعني دوستشان مي داشته ام. اما چه مي توان كرد وقتي هر كسي، برايم پرسشي بود كه ارزشش به فرصتي بستگي داشت كه براي گشودن رازش و حل معمايش صرف مي كردم و چه غمي از اين بزرگتر كه بسياري از اين آدميان به اندازه ي پا سُست كردني هم فرصت گره گشايي لازم نداشتند، به قدر نوشيدن فنجاني چاي  يا حوصله ي گفتگويي  ياوه و بي سرانجام !

دستت را از روي قلب ناتمام و بيمارت بردار.  به انكار عذابي كه ويران ات كرده تبسمي به لب بياور ... به نشانه ي دوست داشتن همه ي كساني كه با  نگاه و ريشخندي عاقل اندر سفيه از تو مي خواهند تا زيبايي هاي زندگي را ببيني ، خودت را تافته ي جدا بافته نداني،   مغرور نباشي و تلخ ننويسي ...



موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 3 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
(1)

شكسته ست

اين گرگ باراني

            از برفِ يادي

كه از صبح

          بر استخوانش

                    نشسته ست


(2)


هي پلنگِ ساده!

باز هم كه اشتباه ديده اي

روشنايِ برف را

        طلوعِ ماه ديده اي ...



موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 11 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

تمام روز  در بازار

   به جستجوي كمي مرگ ...


دلّال هاي رندِ ناصرخسرو هم

                  دست و بالشان خالي بود .



موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

 

یک دو غفلت، عابر زیبایی ِ پاییز باش

تا کند گل در تو فروردین ، گِلی ناچیز باش

 

خالی از هر آرزو، بودا شو، بر بودن بخند

پیش خواهش های شیرین، خسرو ِ پرهیز باش

 

بر خلاف عادت مردم که بی علت خوش اند

گاهگاهی از غمی ناگفتنی لبریز باش

 

هق هقی گم باش گاهی در بلندِ قهقهه

تهمتِ دیوانگی شو، گریه ی یکریز باش

 

شمس بودن یا شدن سخت است در این روزگار

سال ها بن بست بودی، کوچه ای تبریز باش

 

این غزل هم که کهن شد، ای جنون ِ نو شدن !

واژه ای همسایه ی دلتنگی من نیز باش ...

..................................................................................

پی نوشت: ایام را مبارک باد از شما... مبارک شمایید. عیدتان مبارک



موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 9 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

من ، ايليا و  راهبه هاي مسيحي كليساي سنت فرانسيس ... سال 1387



موضوعات مرتبط: عکس های من
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 3 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

از بازار

 به خانه ها برگشتند

     قِرمطيانِ خشمگين

           زبان گشوده به هجو ِ فاتحان

در پرسه ي ِ كلمات و

            پستوي استعاره ها

 

در جايگاهِ ويژه

ايستاده سلطان محمود

       و جابه جا مي كند بر سر

           دستار ِ سبز ِ وزير اعظم  را

 

غروبي آهسته

     هلهله ي مُشتي رند  و

      سنگبارانِ ِ  مُرده ي ِ حسنك ...



موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]



چه سود از اين تولدها و مُردن هاي تكراري؟

تجسّدهاي نو در حلقه ي تن هاي تكراري؟

 

 بهار كاغذي تقدير اين باغ است  و هر باغي

كه  دل خوش كرده با  عطر شكفتن هاي تكراري

 

رهايي ؛ آرمانشهري ست گم در ناكجا ويران

تو دون كيشوتي و  اين  دوست / دشمن هاي تكراري...

 

براي آن  كه تبعيد است در  حبس وطن  تا مرگ

نخوان افسانه  ي تاريخ و ميهن هاي تكراري


          ..


دوباره پنجم اسفند و  شمع  ديگري خاموش

دوباره بازي ِ اسفند و بهمن هاي تكراري...



موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 3 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

 داشتم توي سايت دانشگاه Jawaher lal Nehru University ) JNU ) هند مي گشتم. ديدم گزارشي از سخنراني ام درباره شاهنامه در آن دانشگاه هنوز موجوده ...  بعد دو سه سال براي تازه كردن يادهاي كهن  هم كه شده اين گزارش رو مي ذارم توي وب باشد كه دلتنگي خودم براي هند را عبرتي شود !

...................................................................................

Narration of The Epic Shahnama on JNU Campus

A program of narration of the world famous epic "Shahnama" was organized by Mr Nemat Solat,Vice President, JNU Foreign Students' Association in collaboration with the Iran Culture House, New Delhi on the 4 March, 2009 at SIS lawn

The event was inaugurated by Dr. Syed Akhtar Husain, Associate Professor, SLL&CS, CPCAS. At the outset, he introduced Ustad Ameer Sadeqi, the renowned Persian narrator of the epic the Shahnama and Dr Abdolhamid Ziaei, the Director of Iran Culture House, New Delhi to the JNU audience. In his opening speech he described, the importance of the Shahnama of Ferdosi and the tradition of narrating Shahnama as 1000 years old. The poet has immortalized the ancient legendary kings and heroes of Iran in the epic. It is a literary masterpiece and there is no comparable work ever written before or after it in the annals of Persian literature. It is indeed a history of Iran's glorious past, preserved in majestic verses for all time to come. And the most important feature of Ferdosi's Shahnama is the use of Persian language. During his time, the Arabic language was known as the main language of science and literature. On the contrarily Ferdosi used only Persian for the composition of his masterpiece and thus he claimed that 'Persian language was revived by this work' and established Persian as the language of literature in the Islamicate society

According to Dr Syed Akhtar Husain, for over thousand years the Persians have continued to read and listen to the recitation of this masterpiece in which the Persian national glory and ethos are revealed and unfolded. Though the poem was written about 1000 years ego, the work is still comprehensible to a common Iranian as it was during the time of Ferdosi. The language of Shahnama has the potentiality of becoming "common man's" language. After the inaugural speech, Dr Syed Akhtar Husain invited Dr Abdolhamid Ziaei to address the audience

Dr Abdolhamid Ziaei started his speech with a focus on importance of culture in Iranians' life and said that the despite changes in time, society and dynasties, our culture has remained the same. According to him, India and Iran has had a long standing relationship. There are lots of similarities between the two countries in their culture, custom and ways of living. Further he added that there are three famous epics in the world 1- The Ramayana 2-The Iliad and the Odyssey and 3- The Shahnama. The Shahnama is the national epic of Persia. Like many epics, it is framed as a history. In its pages one can find unforgettable moments of national triumph and failure, human courage and cruelty and blissful grief. The epic is filled with many great adventures, memorable and colorful characters, imaginary landscapes and remote kingdoms, which are encompassed in a rich and a poetic verses that tend to remind every Iranian of his glorious past

He concluded his speech by saying that the Shahnama is full of creativity, which has influenced our great masters to perform art and propagate the wisdom of Iran. Hence Ferdosi is called Hakim or the Wise Man of the East. The masterpiece is also a spiritual epic and the message of the entire stories boil down to the ethical and moral growth and development of man. Ferdosi has taught the people of Iran among many things the spirit of generosity and nobility.

The Shahnama has been considered for long as the "letters of the king", however this is a misconception and misnomer. In reality it is the "king of letters" or a magnum opus. Concluding his speech Dr. Abdolhamid Ziaei introduced Ameer Sadiqi and also requested him to narrate some events from the Shahnama and enact them

Ameer Sadiqi started his speech with the recitation of the first lines from the Shahnama

be nam e khodavaend e jan o kheraed
kazin bartar andishe bar nagzarad

(In the name of the lord of life and wisdom, who cannot be conceived by human speech)

This was followed by a brief explanation about the life of Ferdosi. Ferdosi was born in about 940AD near Toos in Iran. He toiled for 30 years to complete the epic. He wrote it with the hope to get monetary gain for his daughter's dowry from Mahmud of Ghazn. Ferdosi took Shahnama to the king, who promised him 60,000 gold coins but the king did not keep his promise and gave him only silver coins instead of gold

Ameer Sadiqi narrated events and stories from the epic with special tones, feelings and expressions. He regaled the audience of JNU with the dramatic presentations from the epic. Once he finished his narration, Sadiqi with all his humbleness said that all his efforts were only meant to pay homage to Ferdosi. Ameer Sadiqi also recited his own poem in which he praised JNU, its teachers and encouraged students to read and learn the   Shahnama

At the end of the program Dr.Syed Akhtar Husain proposed a vote of thanks to the organizers and the audience for their interests and august presence in the function
..........................................................................................................
اين هم لينك سخنراني و آدرس دانشگاه جواهر لعل نهروي هند:

http://www.jnu.ac.in/JNUNewsArchives/JNUNews_March_June09/activities.htm


موضوعات مرتبط: پژوهش
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 11 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

چه مي جويم در اين كلمات وحروفِ  سُربي؟

وقتي يقين دارم كه تمام حرفهاي  دلم در همين كلام  بودا كه بر قلم هرمان هسه در كتاب سيذارتا جاري شده، نهفته است: " از پس این سال ها، فقط  راه دلداری دادن به خود را فرا گرفتیم و نه هیچ چیز دیگر ... "



موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 4 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

سالها پيش از زبان مارسل پروست،  در كتاب "خوشی ها و روزها"، كلماتي عجيب شنيده بودم،  درباره ي دلتنگي هاي بي دليل و بي مقصد ، .... كلماتي كه سال هاست شبيه لوح حمورابي بر صخره ي دلم نشسته است:

  " در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه ي او زنده‌ایم،‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هركسي جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خط اش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان، راهمان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آن گاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، به رغم این حس بی‌اساس، اما نیرومند، که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد ... "

پي نوشت : در عشق، آن هم عشق هاي آدميزادي ، كمتر شاعري  را يافته ام كه به  اندازه ي سعدي، زير و بم هاي دلتنگي را شناخته و نواخته باشد...  بي اختياز زمزمه مي كنم:

به یادگارِ کسی،  دامن ِ نسیم ِ صبا

گرفته ایم و دریغا که باد در چنگ است ...



موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 11 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

این حواس پرتی می خواهد تا کجا به دنبال خود بکشاندت ؟ تا کجا؟ کجا؟ کجا؟ این همه سال برای فراموش کردن به هر دری بزنی و به هر چیزی دخیل ببندی؛ از  درس و مشق و کتاب و مدرک و وبلاگ و شعر و فلسفه گرفته تا پیوندها و یگانگی ها و بیگانگی ها ... و آخر سر بببینی که نه تنها چیزی از اندوه دور و بیهوده ات کم نشده، که مثل زخمی تازه دوخته، منتظر  لبخنده ای ست تا دوباره بشکفد....  بعد تلاش کنی  تا به یاد بیاوری چیزی یا کسی را که اصلا یادت نمی آید کجا و کی گم اش کرده ای ...

 سال ها شبيه " دون كيشوت" به آسيابهاي بادي حمله كني، تا به خيال خودت،  داد دل از روزگار بستاني و در نيمه هاي راه كه مي ايستي تا  نفسي تازه كني  خنده ات مي گيرد از شكل و شمايل خودت و حماسه ي ابلهانه ات ! ... براي  گريختن از زير تگرگ زوال و فراموشي پناه ببري به  توليد مثل و فرزند ، تا اداي جاودانگان و بيمرگان را درآوري و  از پس چند سال ، موهاي سپيدت به انكارهاي تو ريشخندي دردآلود بزند و سر به سردل شكسته ات بگذارد ... فقط دلت مي خواهد به معبدي بروي كه سايه سار درخت انجيري باشد، نه براي مراقبه و شوخي هاي بودا وار... فقط سايه سار درخت کهنسال انجيري كه هياهوي گنجشكانش تو را با خود ببرد،...  بافه اي از برگ هاي خشكيده زير سرت بگذاري و با چشمهاي بسته، به خوابي هميشگي بروي؛ به سرزمين فراموشي، فراموشي،  فراموشي ...

 


موضوعات مرتبط: مکالمات درونی
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 4 PM ] [ عبدالحمید ضیایی ]

 

آتش زده ام خرقه ي ايمان  كهن را                      

بُتخانه ي دلگير خُدايان  كهن را

 

هرگز نَبرَد هيچ گل و باغ و بهاري

از خاطر  ما ظلم ِ زمستان ِ كهن را

 

 زخم ِ تن ما خنده به انكار ِ تبرهاست

سبزيم و به دل، داغ شهيدان ِ كهن را ...

 

مسپار به اين فرقه  ي نوكيسه ي نادان

اي عشق! خِرَد خانه ي ايران ِ كهن را

 

ويران ِ دروغيم و دريغا كه نخوانيم

آن تازه سرودِ اَبَرانسان ِ كهن را ...

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

برای فروغ فرخزاد که  دربند است 

با لبخندي محو

          چشم در چشم  تو

چپق اش را روشن می کند

                 و صندلی اش را

                             جا به جا

 


در سکوت ِ اُخرایی ِ پنج شنبه های ِ برفی ِ ظهیرالدوله

                                                 عاشق شده است

                                                                 مرگ ...

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 9 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

(۱)

قهر کرده

  با بهار و

       آفریدگار

  شاخسار بی شکوفه ی انار ...

 

          (۲)

اینک بهار !

فصل غزل خیز دیگری

  یا نه ! دروغ  مصلحت آمیز دیگری ...

 

(۳)

شکستِ کوزه ای در مسیر ِ چشمه

                 صرافتِ خاموش ِ آدمی

                             در گردنه های تردید ...

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 9 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

اندوه ِ تو که اشاره ای بیش نبود

 پس کِی  

   پس کِی این همه برف آمده است؟ ....


موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 9 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

فراموش ام نمی کند

        در هیاهوی ادوکلن ها

                      عطر عجیب ِ دلتنگی ...

 

................................

پی نوشت:  همین جوری یاد بوتیمار( غمخورک ، مالک الحزین)  افتاده ام :  مرغی که  "آهسته و به دشواری و در ارتفاعی کم پرواز می‌کند ، گردن خود را در هنگام پرواز جمع می‌کند ، به هنگام خطر بی حرکت می‌ایستد و منقار خویش را به شکلی خاص عمودی نگاه می‌دارد و به شکلی گوژ پشتانه حرکت می‌کند . این مرغ شگفت غالبا از انسان دوری می‌جوید و بیشتر صبح زود یا هنگام غروب از مخفیگاه خود بیرون می‌آید"....

در ادبیات فارسی و عربی هم  به این پرنده اشاره شده. یکی هم این که درباره این مرغ اندوهگین  می گویند : «از چیزهای شگفت انگیز جهان ، رفتار مالک الحزین است ، زیرا وی همواره نزدیک چشمه ها و نهرها و مانند اینها می نشیند  و چون آب فروکش می کند یا خشک می شود، وی از نقصان آب غمگین می گردد و پژمان و افسرده  در آنجا  می ماند، و گاهی ، از ترس این که مبادا آب خوردنِ وی بر کاهش آب بیفزاید، ترک آشامیدن کرده تشنه می میرد...

 نمی دانم چرا بی دلیل یاد بوتیمار افتاده ام

 

 

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

آدم اصلا از بودن  و حقارت خودش شرمنده می شود وقتی این همه عظمت را در یک آدم معمولی می بیند. این همه شفقت و غمخواری آن هم در عین پروازهای بلند فکری و فلسفی... !

مصطفی ملکیان را می گویم. به طرز غریبی دوست داشتنی و دلنشین است این جوانمرد...

کسی که همزمان ترکیبی  شگفت از  دقت و دغدغه است : دقت وسواس گونه و نظم فکری فلسفه ی تحلیلی از یک سو و دغدغه های بشری  انسانگرایی و  رنج های یک فیلسوف قاره ای ....

پیش از این هم گفته ام که  در ملکیان علیرغم عظمت فکری اش اثری از کبریا و غرور متعفن ارباب و کاهنان  معابد نمی شود یافت و همین دوست داشتنی ترش کرده است.

کسی که انسان ها نه به معنای فلسفی بلکه به همین معنای روزمره برایش از همه چیز مهم تر است و می گوید:« برای من اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی برای اقتصاد جهانی، فرهنگ، تمدن، مدرنیته، سنت، دین، شریعت و... بیافتد، برای من انسانهای گوشت و پوست و استخوان دار است که مهم است و اینكه چه بلائی بر سرشان می‌آید. من اصلاً نمی‌فهمم که مثلاً اینكه می‌گویند اگر فلان کار بکنیم فرهنگ ایرانی فلان می‌شود، تمدن جهانی بهمان می‌شود یعنی چه؟ من می‌گویم ما در عالم فقط باید به فکر آدم‌ها باشیم، ما باید کاری بکنیم که این آدم‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار که به دنیا می‌آیند و رنج می‌کشند و از دنیا می‌روند با رنج کمتر از دنیا بروند یا با رنج کمتری زندگی کنند.

داشتم به فایلی صوتی از او گوش می کردم که درباره فقر و تبعیض سخن می گفت هق هق آشکار ملکیان در انتهای سخنانش  مرا از بودنم  خجالت زده کرد. اگر شما  را هم حوصله ای بود  از آدرس زیر کلمات دردبار و خون آلود مصطفای ملکیان را که آیینه ی جامعه ی ماست بشنوید....

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://ruwange.persiangig.com/Faqrvatabiz-Malekian.mp3

 

 پی نوشت طولانی تر از متن :   جایگاه و ویژگی خدا  در پروژه ی معنویت / عقلانیت ملکیان هم قابل توجه است. ارائه ی تصویری متفاوت از خدا.... تصویری دیگر از خدا.... در قالب چند پرسش که از او شده و جواب های خواندنی اش... البته باید چند بار بخوانید تا دقیقا متوجه شوید که  در فاصله ی سپید بین سطرها چه می خواهد بگوید ...

 ...............................................................................................

۞ شما درباره پروژه معنويت، ويژگي‌ها و ارتباطاتش و وجوه فارق آن با دين تاريخي و نهادينه بسيار سخن گفته‌ايد. اما آن‌چه مرا واداشت در ابتدا پرسشي در باب «دين شخصي شده» مطرح کنم کنکاش پيرامون رابطه انسان با خداست. من پيش از آن‌که بخواهم با طرح سوالي جهت پاسخ در اين باب را مشخص کنم مايلم انديشيده شده‌هاي شما در باب رابطه انسان و خدا ذيل پروژه معنويت را بدانم.

◙ملکیان :  پاسخي که خواهم داد پاسخ شخص من است نه اين که همه معنويان به چنين چيزي قايل‌اند. من غالباً در زمان توضيح اين مساله اين مثال را تکرار مي‌کنم. فرض کنيد کسي يک سرشماري و آمار از موجودات جهان هستي تهيه کند. بعد به او بگوييد خدا را فعلاً در آن سرشماري راه ندهيد و کنار بگذاريد و به بقيه بپردازيد. فرض کنيم آن شخص سرشماري را انجام داد و آمد و گفت: تعداد موجودات جهان هستي n عدد بودند. بعد به او بگوييد: خدا را هم اضافه کن. اگر گفت حالا که خدا را هم اضافه مي‌کنم تعداد موجودات هستيn + 1 مي‌شود، در اين صورت معلوم مي‌شود او خدا را هم يکي از موجودات جهان هستي مي‌داند چرا که وقتي او را به حساب نياورديم تعداد موجودات n تا بودند و با محاسبه خدا شدند n + 1. اين يعني خداي متشخص؛ اما چنان‌چه او بگويد اگر خدا را هم به حساب بياوريم تعداد موجودات هستي همان عددn است، به خداي غير متشخص قائل است. اگر به خداي متشخص هم قايل باشيم، موضوع شباهت خدا به انسان پيش مي‌آيد و پرسش‌هايي از اين قبيل که آيا همان طور که ما خشم و خشنودي و اراده و کراهت داريم او هم دارد؟ آيا حالات انساني در او ولو به نحو کامل‌تري وجود دارد يا ندارد؟ کما اين‌که بشقاب هم موجود من الموجودات است، اما انسان‌وار نيست. در اينجا ممکن است به دو قول قايل باشيد. اگر بگوييد شبيه انسان است، آن‌گاه خداي شما هم متشخص است و هم انسان‌وار است. اما چنان‌چه بگوييد مثل انسان نيست آن‌گاه خداي شما متشخص هست، اما انسان‌وار نيست. پس سه تصور از خدا مي‌توان داشت. اين که امري غير متشخص باشد يا متشخص باشد و بعد آن امر متشخص، متشخص ناانسان‌وار باشد يا انسان‌وار. البته درباره وصف انسان‌واري عده‌اي آنقدر افراط مي‌کردند که اعتقاد داشتند خدا مي‌تواند مثل مجسمه باشد. در فرهنگ اسلامي عده‌اي معتقد بودند که خدا جسم دارد و ريش دارد و حتي رنگ ريش خدا را هم تعيين مي‌کردند يا فاصله دو چشم او را هم تخمين مي‌زدند. منظور من اين مقدار خام انديشي نيست يعني همان طور که ما رضا و غضب داريم. او هم رضا و غضب دارد. ما لطف و قهر داريم او هم دارد. بنده به شخصه راي بسياري از عرفا را مي‌پذيرم، که مي‌گفتند خدا موجودي غير متشخص است. خدا يکي از موجودات هستي نيست. پس چيست؟ اين‌جاست که کساني که به خداي غيرمتشخص قائلند، حدس‌هاي مختلفي مي‌زنند. راي من اين است که خدا نفس وجود است. موجود نيست وجود است. از باب تشبيه بگويم که در خيلي از غذاها آب است اما هيچ کدام از غذاها آب نيست. خدا خود هستي است، نه داراي هستي. موجود يعني داراي هستي، به تعبيري گويا همه ما حسه‌هايي از او داريم. بهره‌هايي از او داريم. فرض کنيد دريا پر از آب است و غير از آب هم چيزي در دريا نيست. بعد هر کدام از ما به اندازه ظرفمان آب از دريا برمي‌داريم. ما آب نيستيم، صاحب آب هستيم. موجوديم؛ خدا هم خود وجود است. اگر چنين باشد مورد سوال شما يعني رابطه انسان و خدا به اين صورت تفسير مي‌شود که ما حصه‌اي از خداييم. ما غير خدا نيستيم. خدا هم غير ما نيست. ولي خدا منحصر در ما نيست. چون اگر خدا منحصر در من بود، شما حصه‌اي از او نداشتيد. اما من گفتم همه ما حصه‌اي از خداييم. من براي اين که اين رابطه را نشان بدهم، معمولاً از مثال استفاده مي‌کنم که البته فقط مثال است و در اديان شرقي هم گاهي به کار رفته و به نظر من مثال بسيار خوبي است. شما يک درخت را در نظر بگيريد با اين فرض که از بيرون هيچ چيز دريافت نمي‌کند. نه نور و نه حرارت، نه آب، نه خاک، نه هوا و .... از طرفي چيزي هم به بيرون از او پرتاب نمي‌شود. يعني اگر از او شکوفه‌اي پرپر شد يا ميوه‌اي از او پلاسيد و افتاد، باز در پاي ريشه مي‌افتد و بلافاصله از ريشه جذب درخت مي‌شود. اين درخت فرضي را تصور کنيد که هيچ گونه داد و ستدي با بيرون ندارد. اگر من به شما گفتم درخت را به من نشان بدهيد، شما با انگشت خود به سوي او اشاره مي‌کنيد. ولي اگر من دقيقاً امتداد انگشت شما را ادامه دهم، به يک شاخه‌اي از اين درخت يا به يک گل يا به قسمتي از ساقه يا ميوه مي‌رسم. با اين همه شما براي نشان دادن درخت چاره‌اي جز اشاره کردن نداريد ولو اشاره شما نمي‌تواند کل درخت را در بر بگيرد. اگر شما به من بگوييد آن چه نشان دادي تکه‌هايي از درخت بوده و مثلاً گل و شکوفه و ساقه آن بوده، حالا خود درخت را به من نشان بده. آن‌گاه من به شما مي‌گويم درخت چيزي غير از اين مجموعه نيست. کسي نمي‌تواند جايي از درخت را نشان بدهد که نه ساقه باشد، نه برگ، نه جوانه و .... پس غير از اين مجموعه چيز ديگري به نام درخت وجود ندارد. اين هم يک نکته که از تمام اين‌ها مي‌خواهم درباره خدا استفاده کنم. نکته ديگر اين‌که اگر در هنگام نشان دادن درخت به شکوفه اشاره کنم و شکوفه سر بلند کند و بگويد: من درخت هستم و بقيه اجزا درخت نيستند، چون ملکيان به من اشاره کرد، او هم اشتباه کرده. چرا که او درخت نيست. اگر او درخت بود، بقيه اجزا درخت نبودند. با اين که به کل بايد به او گفت: تو درختي. يعني از درخت بودن در تو چيزي هست. اما نه اين که باقي اجزا درخت نيستند. نکته ديگر، حجم اين درخت مقدار ثابتي است. چون اگر يک قسمت از آن مثلاً يک گل به بيرون افتاد درست است که مقداري از حجم آن کم مي‌شود، اما در عوض مجدداً جذب خودش مي‌شود. نکته ديگري که البته ممکن است نتوانم در زبان فارسي آن را درست بيان کنم، اين است که شما وقتي ربط و نسبت درخت را با يکي از اجزايش مي‌خواهيد بيان کنيد، چه مي‌گوييد؟ از سويي شکوفه که درخت نيست، از سويي هم درخت جز مجموع اين اجزا نيست. پس آيا بايد گفت درخت شکوفه را آفريد؟ نمي‌شود گفت. چرا که اين به معناي آن است که قبلاً درخت وجود داشت و شکوفه نبود و اکنون درخت شکوفه را به وجود آورد. اين‌طور نيست. درخت خود را اين چنين جلوه داد و شد شکوفه. خود را طور ديگري جلوه مي‌دهد و مي‌شود برگ. جايي ديگر خود را به صورت ساقه و ... جلوه مي‌دهد. هيچ‌کدام را به‌وجود نمي‌آورد. مثل اين که آب رطوبت خود را به وجود نمي‌آورد. رطوبت يک جلوه از آب است. کما اين‌که مايع بودن هم جلوه ديگري از آب است و قس الي هذا. اينها جلوه‌هاي آب هستند نه پديدآمدگان توسط آب. در زبان فارسي وقتي درخت شکوفه مي‌کند مي‌گوييم: «درخت شکفت يا شکوفيد» وقتي هم درخت گل مي‌کند بايد گفت: «درخت گليد» اين است که مي‌گوييم در زبان فارسي بيان آن مشکل است. يا در زماني که ساقه مي‌کند بايد گفت: «درخت ساقيد» درخت مي‌گلد و مي‌جواند و مي‌ساقد. و امثال ذلک . ما به ازاي هر جلوه از درخت نامي ‌مي‌گذاريم.

اين تصور من درباره خداست. من مي‌گويم جهان هستي يک موجود است؛ اين خداست. و چون برون از جهان هستي وجود ندارد (يعني نيست) او ديگر نمي‌تواند با بيرون از خود داد و ستد داشته باشد، چون بروني وجود ندارد. هيچ موجودي با نيستي نمي‌تواند داد و ستد کند. اين جهان است. يکي شکوفه اين درخت است، ديگري گل، يکي ساقه و ديگري ميوه‌ی اين درختند. وقتي آب پديد مي‌آيد، خدا به صورت آب جلوه مي‌کند. اين‌جا بايد بگوييم: خدا آبيد. و وقتي يک انسان پديد مي‌آيد مي‌گوييم: خدا انسانيد. کما اين‌که وقتي خرگوشي پديد مي‌آيد مي‌گوييم: خدا خرگوشيد. پس انسان، خرگوش، آب و ... جلوه‌هايي از خدا هستند. برگرديم به همان بحث «اشاره» که گفتيم. من اگر اشاره را جدي بگيرم و امتداد بدهم به يک قسمت از درخت مي‌رسم. اکنون اگر به من بگوييد خدا را نشان بده، من اشاره مي‌کنم، نمي‌توانم به جايي اشاره نکنم و بگويم اين خداست. منظورم تنها اشاره انگشت نيست. اشاره ذهني هم هست. اما از سوي ديگر همان‌طور که گفتم به محض اشاره، شکوفه نبايد به خود غره شود که درخت است. به همين ترتيب به محض اشاره من به يک شخص، نبايد چنين شود؛ در عين اين‌که همه خدا هستند و جلوه‌هايي از خدا هستند. با تمام اين مثال‌ها معلوم مي‌شود که انسان نسبت به خدا مثل گلي است بر يک درخت. يا جوانه و شکوفه‌اي بر يک درخت. اين شکوفه اما يک فرق با شکوفه قبلي دارد و آن اين که اگر شکوفه مثالي من خبر داشته باشد که جزيي از درخت است يا خبر نداشته باشد، در وضعش تاثيري ندارد. اما شکوفه دوم (انسان) استثنائاً اين فرق را دارد که اگر خبر داشته باشد که جزيي از خداست، آرامش مي‌يابد و براي او رضايت و ابتهاجي پديد مي‌آيد که وقتي خبر ندارد اين چيزها برايش پديد نمي‌آيد.

اگر اين درست باشد، خدا را دوست داشتن يعني هستي را دوست داشتن. بنابراين ، براي دانستن اين‌که کسي خداپرست و خداگرا هست يا نيست بايد ديد آيا به کل اين نظام راضي است يا نه. هرکه به کل اين نظام رضايت دهد (که رضايت دادن به يک قسمت از آن بسيار مشکل است) خدادوست است. قسمت مشکلي که نمي‌توان به آن رضايت داد، شرور هستي است. بنابراين، به نظر من انسان معنوي به شرور هم رضايت مي‌دهد. يعني تمام بدي‌هاي طبيعي چه بدي‌هاي اخلاقي، چه بدي‌هاي عاطفي (و اگر به بدي‌هاي مابعدالطبيعي هم قايل باشيم) به تمام اين بدي‌ها رضايت مي‌دهد. يعني در عين اين‌که مي‌بيند فراوان بيگناهاني هستند که رنج مي‌برند و بسا نيکوکاراني هستند که به حسب ظاهر پاداشي نمي‌گيرند، در عين اين‌که مي‌بيند ظلم و فريبکاري و خشونت و بيماري و زلزله و رعد و برق و همه شرور طبيعي و عاطفي (مثل دندان درد و ...) هست، همه‌ی آن‌ها را روي‌هم‌رفته دوست مي‌دارد، اما روي‌هم‌رفته رضایت می‌دهد یا دوست می‌دارد به معناي آن نيست که با اين شرور مقابله نمي‌کند. چون يکي از چيزهايي که بايد به آن رضا بدهد، اختياردار بودن انسان است وآن را اعمال مي‌کند.

پس انسان معنوي در عين اين‌که هم در بيرون و هم در درون خود مشغول مقابله با پلشتي‌ها و بدکاري‌هاست، به کل نظام رضا داده و تسليم کل نظام است. اين تلقي من از رابطه انسان و خداست.

۞ مي‌شود گفت رابطه انسان و خدا رابطه‌اي شخصي است. به گونه‌اي که هنجارهاي اين رابطه را دو سوي اين رابطه تعيين مي‌کند و نه يک معيار بيروني؟

◙ ملکیان :بله کاملاً مي‌توانم قبول کنم. و مي‌توان اضافه کرد آن سويي که مربوط به انسان مي‌شود تعيين‌کننده است و آن سو عقل آدمي‌ است، وجدان و شهودهاي اخلاقي آدمي ‌است.

۞ جايگاه تجربه قدسي در اين ميان چگونه است و کجاست؟

◙ ملکیان :اگر بخواهم با مثال درخت عرض کنم، بايد بگويم هرگاه شکوفه نتوانست به ساير اجزاي درخت طوري بنگرد که گويي شکوفه‌اند و به خودش طوري بنگرد که گويي ساير اجزاي درخت است آن گاه شکوفه تجربه عرفاني پيدا مي‌کند. من به اين صورت عرض مي‌کنم که تواضع يعني من به خودم طوري نگاه کنم که گويا شما هستم و احسان يعني به شما طوري نگاه کنم که گويا خودم هستم. اگر واجد اين دو شدم من کشف و شهود عرفاني پيدا مي‌کنم. اگر شما در بليط بخت‌آزمايي صد ميليون تومان برنده شويد، من شاد نمي‌شوم. تواضع اين است که چنان‌چه من نيز مبلغي را برنده شدم شاد نشوم. احسان درست خلاف اين است. اگر من دستم خون بيفتد به سرعت براي رفع آن مي‌دوم، حالا اگر دست شما خون افتاد و من به همان سرعت رفتم، يعني طوري به شما مي‌نگرم که گويي منم. اين يعني احسان. بنابراين، اگر اين تواضع و احسان، در ما راسخ شود و به خوبي‌هاي خود طوري نگاه کنيم که گويي خوبي‌هاي ديگري است و به مصبيت‌هاي ديگران چنان نگاه کنيم که انگار بر ما وارد شده، در اين صورت تجربه‌اي که گفتيد حاصل مي‌شود. چرا که کم‌کم در فرآيند تواضع و احسان، انسان از خود خالي شده است.

۞ يعني به تجربه امر قدسي مي‌رسد؟

◙ ملکیان :بله.

۞ شما در سخنرانی‌ها و نوشتارهایتان اشاره‌ فرموده‌اید که‌ «فهم سنّتی از دین قابل دفاع نیست» آیا این معنویتی که‌ شما مطرح نموده‌اید که‌ نیاز انسان مدرن است، می‌تواند دغدغه‌های وجودی‌ای که‌ آدمی دارد یا ما که‌ در محیطی سنّتی بزرگ شده‌ایم و ارتباط شخص‌واری که‌ با خدا برقرار می‌کنیم، آیا معنویت می‌تواند جای دین و خلأ ناشی از فقدان آنرا پر کند؟

◙ ببینید معنویت نیامده‌ که‌ هر چیزی که‌ دین به‌ ما می‌دهد، به‌ روش دیگری به‌ ما بدهد. یعنی شما نباید از معنویت انتظار داشته‌ باشید که‌ خب دین به‌ من ارتباط دوستانه‌ای داد با خدا، حالا تو هم به‌ من همان را بده‌، در معنویت این نیست. ببینید شما نباید فکر کنید که‌ دین یک مغازه‌ای است که‌ N فقره‌جنس و کالا در آن وجود دارد. بعد حالا فکر کنید که‌ معنویت هم یک مغازه‌ی دیگری است و بعد معنویت را الزام کنید که‌ همه‌ی جنسهایی که‌ در مغازه‌ی دین هست، در مغازه‌ی معنویت هم باید باشد. اصلاً و ابدا! اصلاً معنویت نیامده‌ است بگوید جنس‌هایی که‌ دین به‌ شما می‌داد من هم به‌ شما می‌دهم. اگر این کار بکند، همان دین خواهد شد. بنابراین من اصلاً انتظار ندارم که معنویت نقش دین را ایفا کند.‌ مثال خیلی ساده‌ برای شما بزنم، ببینید: اگر دین خدا را یک موجود متشخص انسانوار تلقی می‌کند، که‌ شما می‌توانید با او مناجات کنید، می‌توانید به‌ درگاهش، گریه‌ و دعا و توبه‌ کنید، با او درد دل بکنید، نباید فکر کنید که‌ معنویت همین را به‌ شما می‌دهد. معنویت شاید بگوید اصلاً خدای متشخص انسانوار توهّم است. می‌تواند این را بگوید. ممکن است بگوید اصلاً توهّم شماست که ‌فکر می‌کنید خدای متشخص انسانواری وجود دارد که‌ می‌شود با او مناجات کرد، به‌ درگاهش دعا کرد. ممکن است معنویت این را به‌ شما بگوید. بنابراین این غلط است که‌ بگوییم ما معنویت را وقتی می‌پذیریم که‌هر متاع و کالایی که‌ دین به‌ ما می‌داده‌، معنویت هم همان را به‌ ما بدهد. اگر اینگونه‌ باشد، دین همان معنویت می‌شود و معنویت هم همان دین می‌شود.



۞ بنابر آن‌چه شما گفتيد، انسان معنوي لابد واجد ويژگي‌هايي است که او را از دين‌داران و ديگر انسانها متمايز مي‌کند. لطفاً اين ويژگي‌ها را بفرماييد؟

◙ ملکیان :کار مشکلي است. البته من سعي خودم را مي‌کنم. اما شروط لازم و کافي آن را نمي‌توانم ذکر کنم. من شروط لازم آن را ذکر مي‌کنم نه شروط کافي را. اولين ويژگي انسان معنوي اين است که «چه بايد بکنم؟» اولين مساله زندگي اوست و هر مساله ديگري غير از «چه بايد بکنم؟» تنها زماني برايش اهميت مي‌يابد که حل آن در پاسخ اين سوال تاثير داشته باشد. به ميزان تاثيري که حل هر مساله ديگري در حل اين مساله «مادر» دارد براي آن مسايل اهميت قايل است و به آنها مي‌پردازد. اگر مسايلي باشند که حل آنها در حل مساله «چه بايد بکنم؟» هيچ تاثيري ندارد، اصلاً به آنها نمي‌پردازد. حتي اگر مي‌پردازد به اين‌که آيا خدايي هست يا نه، آيا زندگي پس از مرگ هست يا نه و آيا جهان متناهي است يا نامتناهي، نظام جهان اخلاقي است يا نه و ....

نکته دوم اين‌که زندگي انسان معنوي اصيل است، عاريتي نيست. زندگي اصيل يعني زندگي‌اي فقط بر اساس فهم و تشخيص خود. بنابراين، در اين زندگي تقليد، تبعيت از افکار عمومي‌، تحت تاثير هيجانات عمومي ‌قرار گرفتن، تعبدهاي بلادليل و ... وجود ندارد و انسان فقط بر اساس عقل و وجدان اخلاقي خود زندگی می‌کند هرچه را بر اساس عقل و وجدان اخلاقی، درست تشخيص داد به آن عمل مي‌کند وگرنه آن را پس مي‌زند.

ويژگي‌هاي سوم انسان معنوي آن است که به کل جهان هستي رضا داده است، از جمله به درد و رنج‌ها و شرور اين جهان. در عين اين‌که همه تلاش خود را براي بردن امور به سمت و سوي نيکوتر انجام مي‌دهد، به کل نظام هم رضا داده است. درست مثل اين‌که شما کل خانه‌تان را دوست داريد، اما البته اگر آجري در آن ميان لق شد يا شکست، سعي مي‌کنيد آن را بر جاي خود بگذاريد.

ويژگي چهارم اين‌که براي انسان معنوي بسيار مهم است که امور تغييرپذير را از امور تغييرناپذير تفکيک کند، تا تمام هم و غم خود را صرف امور تغييرپذير کرده و با امور تغييرناپذير کلنجار نرود. آن‌گاه در ميان امور تغييرپذير هر کدام را به بهترين صورت تغيير مي‌دهد.

ويژگي پنجم انسان معنوي اين است که تفاوت‌ها را کاملاً هضم کرده و پذيرفته که خود با تمام انسانهاي ديگر متفاوت است. اين مساله را هم به لحاظ اخلاقی و هم به لحاظ روانشناختي پذيرفته است.

ويژگي ششم اين است که انسان معنوي با هيچکس مسابقه نمي‌دهد. فقط با خودش مسابقه مي‌دهد. اين مسابقه هم در سمت و سوي خاصي قرار دارد. متاسفانه من و امثال من که انسان معنوي نيستيم اولاً در تمام زندگي مشغول مسابقه دادن با ديگرانيم و اين مسابقه هم در «داشتن»‌هاست. انسان معنوي اما هميشه خود را فقط با خودش در حال مسابقه مي‌بيند و آن هم نه در «داشتن»‌ها بلکه در «بودن»‌ها. آن‌گاه نتيجه اين مي‌شود که مدام از خود مي‌پرسد: آيا من بهتر از اين که هستم مي‌توانم باشم؟ اگر نمي‌توانم باشم معلوم است که از امور تغييرناپذير است. اگر مي‌توام بايد با خود مسابقه بدهم و همين طور به طور متوالي از خودم پيش بيفتم. چنين انساني طبعاً چون با کسي رقابت ندارد واجد دو ويژگي احسان و تواضع با دو معني پيش گفته، مي‌شود.

ويژگي هفتم انسان معنوي اين است که در مقام نظر حقيقت‌طلبي، در مقام عمل عدالت‌طلبي و در مقام احساس و عاطفه نيز عشق‌ورزي پيشه کرده است. اين به نظر من شروط و حدود لازم است، اما ممکن است موارد ديگري هم باشد.


 


موضوعات مرتبط: فلسفه
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
 

 

وتنم تو بودی

        ای خاطره ی ِ فراموش

             در مسافرخانه های ِ بین راهی !

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 10 AM ] [ عبدالحمید ضیایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

همیشه ، یک تهی تلخ ، در هزار زاویه ی روح آدمی باقی ست ...
عبدالحمید ضیایی / 1354
محل ارائه ی پنج کتاب ام : "در غیاب عقل" ، "لیلی های لیبرال" ، " در غیاب خداوند"، "جامعه شناسی تحریفات عاشورا" و نیز " عاشقانه های یک یاغی" : کتابفروشی هاشمی:
ضلع جنوب شرقی میدان ولیعصر، مقابل وزارت بازرگانی، شماره 637شماره تماس : 88925869 .

کتاب " در تناسخ کلمات" هم در نشانی زیر موجود است :
خیابان انقلاب، بین صبا و فلسطین،پلاک ١٠٨٠، موسسه نمايشگاه فرهنگی ايران، انتشارات تکا ( توسعه کتاب ایران)، تلفن : ٦٦٤١٥٢٧١