تبليغاتX
در تناسخ کلمات

 

هيچ اگر

 به خاطر تو

مانده باشد از

حكايتِ غريبِ

        یاغیان باغ سيب و

                           سایه و

                                هبوط

 

با جرقه ي نخست

گُر بگير

و

سرخ و تلخ

           در سکوت

               گريه كن

                  چنان كه هيمه ي بلوط ....

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:57 توسط عبدالحمید ضیایی

 

راهي نمانده

تا شكوفه ي بادام

تا بهار...

 

 با اين همه 

زانو بزن

مثلِ گوزنِ گم شده اي در گريزِ مرگ

تا شرحه شرحه

شعر کند

باران

عطر سکوت و

شیون خاموش ات را

در بادهاي در به در و

                           زار و

                            بي مزار ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:32 توسط عبدالحمید ضیایی

 

سلام . اين روزها در هند مشغول تصحيح و چاپ ترجمه ي منظوم رامايانا ، كهن ترين منظومه ي حماسي و عاشقانه ي هند هستم. دو نسخه ي خيلي عالي از اين كتاب در دست دارم كه به همت  دو شاعر بزرگ؛  يكي هندو مذهب و هندي (گِرد هرداس ) و ديگري  مسلمان و هندي ( ملامسيح پاني پتي ) در روزگار سلطه ي زبان فارسي بر هند  سروده شده اند.

 اميدوارم در تابستان همين امسال كار تصحيح و چاپ هر دو نسخه به انجام برسد . بويژه نسخه ي  ملامسيح را كه خيلي قوي و شاعرانه است و يقين دارم كه مورد قبول ارباب ذوق واقع خواهد شد. نسخه ي راماياناي ملامسيح را با كمك استاد ارجمند پروفسور يونس جعفري از استادان نامدار زبان فارسي در شبه قاره ي هند  دارم آماده مي كنم.  اين هر دو نسخه در دهلي منتشر خواهد شد.

در تهران نيز دفتري از غزل ها و شعرهاي سپيدم را به نشر تكا (توسعه كتاب ايران ) سپرده ام كه به زودي  ( احتمالا در همين تابستان )  منتشر خواهد شد با عنوان ( درتناسخ كلمات ) كه حدود سي غزل و هشتاد شعر سپيد را در بر دارد.

از  ديگر دلمشغولي هايم در اين يك و نيم سالي كه در هند اقامت دارم ، تدوين و ترجمه دايره المعارف سه جلدي بوديسم  (حدود 2300 صفحه ) است كه شامل تمام روايت هاي سنتي و مدرن آيين بودا در هند، چين ، سري لانكا ، تايلند و ديگر كشورها و توضیح كليه ي آداب و مناسك و عبادات و سمبل هاي بودايي  مي شود .

 بد نيست بدانيد كه بودا عليرغم اين كه در بنارس هند زاده شد،كمترين پيروان را در هند دارد . كه اين هم داستانش مفصل است و در مقدمه همين دايره المعارف ارزشمند آورده ام....   

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:57 توسط عبدالحمید ضیایی

 

تو  هم

شبيهِ اين همه معشوق

شبيهِ يادهايِ فراموشِ ديگرِ من ...

 

 

و هيچ كس نمي تواند

كه پُر كند تمامِ قلبِ كسي ديگر را

 

 

هميشه يك تهيِ تلخ

در هزار زاويه ي روحِ آدمي

 باقي ست

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:48 توسط عبدالحمید ضیایی

 

 

(1)

مي دانم

ندانم و بميرم هم

 خيلي فرقي نمي كند  ...

با اين همه

تو فكر مي كني

كه زنده ها

 تعدادشان بيشتر است

يا مردگانِ جهان؟

 (2)

نه خواندن مي داند و

نه نوشتن

حتي از دلتنگي و عشق هم

چيزي سرش نمي شود

با اين همه

مادرِ تمام دانايي ها

و آموزگارِ  گريه ها

و بوسه هايِ پنهاني است

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:5 توسط عبدالحمید ضیایی

 

مقدمه :

بیدل دهلوی اگر در حد مولوی بلخی نباشد از او کمتر نیست. هنوز برای فهم شعر بیدل خیلی زود است.... این مقاله را  درباره ی دشواری های فلسفی در شعر بیدل نوشته ام و بخشی از کتاب در دست تدوین با عنوان  شعر و اندیشه ی بیدل دهلوی  است .

...........................................................................................

 

معنی بلندِ من، فهم تند می خواهد

                                    صید فکرم آسان نیست، کوهم و کتل دارم

شايد در نگاه نخست اين پرسش به ذهن بيايد كه مگر چه نسبتي بين ادبيات و فلسفه وجود دارد كه مي خواهيم در ادب فارسي به جستجوي مفاهيم فلسفي برآييم ؟ پاسخ اين پرسش مقدر را مي توان به سادگي با كنكاش درتاريخ ادب فارسي كشف كرد ؛ ادبيات فارسي تنها دربرگيرندۀ مضامين اديبانه و شاعرانه نبوده،بلكه به دليل وجود محدوديت ها و موانع تاريخي و فرهنگي در رشد وگسترش علوم عقلي،محمل مناسب و امني براي انتقال مفاهيم فلسفي بوده است.

بسياري از اديبان و شاعران پارسي گوي ، در عين حال فيلسوفان وحكيمان حاذق در علوم عقلي و خردورانه نيز بوده اند كه از بيم تكفيرها و تهديدها ترجيح مي دادند مضامين عالي و ديرياب فلسفي را در قالبهاي حريرگون و  همه فهم ادبي ريخته و هم مفاهيم و مقاصد خود را بيان كنند وهم از خطرات ومخاطرات بي شماري كه در انتظار فيلسوفان بود،رهايي يابند.بسياری از آثار ادبی واسناد تاريخی پيشين حكايت از ترس وبيم متفكران آزادانديش در ابراز عقايد خود حكايت دارد.

 به عنوان مثال از مجموعۀ رسايل  برمي آيد كه جمعيت اخوان الصفا ، در پنهان داشتن آراء حقيقي خود، اصرار  شگفتي داشتند و  ....

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:25 توسط عبدالحمید ضیایی

 

 

 متن  کامل سخنرانی  در موسسه بین المللی گفتگوی تمدن ها    

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1617545 

 

 

به نام خداو ند جان و خرد

برای من فرصت مبارکی است دیدار دوستان و استادان ارجمندی که دورادور به آنان و آثارشان دلبستگی داشته ام . امروز از شوربختی خود و شوخ چشمی دوستان می دانم که از ناتوانی چون من خواسته شده است که در برابر تهمتنان وپهلوانان عرصه ی ادب فارسی و فرهنگ ایرانی - اسلامی ، لب به سخن بگشایم، آن هم درباره ي حکیم فرزانه فردوسی بزرگ و شاهکارش شاهنامه که به شهادت دشمن و دوست ،یکی از سه حماسه عظیم جهانی بشمار می رود . حکیم ابوالقاسم فردوسی فرزانه ای بود که در روزگاری غریب و زمانه ای عجیب که در آن ترکان غزنوی نومسلمان از شمال شرقی و اعرابِ مدعی مسلمانی از جنوب غربی در ایران به تشکیل حاکمیتی دوگانه و بیگانه اهتمام ورزیده بودند و در هجوم تهمت ها و افترا هایی از قبیل رافضی ، قرمطی و … یک تنه کار انتقال بخشی عظیم از فرهنگ و مدنیت ایران پیش از اسلام و حکمت وعرفان ایرانی و آریایی را به انجام رساند. علاوه بر این بدون اغراق باید گفت که زبان فارسی بخشی چشمگیر از حیات و بالندگی خود را مرهون و مدیون  رنج های سی ساله ی فرزانه ی توس است. چنان که استادان استحضار دارند روزی در خانه وزیر فرهنگ مصر ، از حسنین هیکل روزنامه نگار و اندیشمند برجسته مصری سوال شد که چرا کشور مصر با آن سابقه درخشان فرهنگ،تمدن و بویژه زبان رسمی ، حدود دو سده پس از حمله و سیطره ی تازیان ،زبان و بخشی از فرهنگ خود را به دست فراموشی سپرد ؟ جواب اندیشمند و روزنامه نگار مصری سخت شنیدنی است،وی پس از اندکی تامل گفت :شوربختانه ما مانند شما ایرانی ها ،کسی مثل فردوسی را نداشتیم و اگر چنین می بود به چنین روزی نیفتاده بودیم!

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:7 توسط عبدالحمید ضیایی

 

به احترامِ تو

برمي خيزد

روح

از سكونِ كالبد

 

ابر

رازهايِ آسمان را

 در ميان مي نهد

با زمين

 

 بهارِ بازيگوش

از درختان بالا مي رود

و شاخسارِ برهنه

آبستنِ شكوفه مي شود

 وميوه ...

 

برمي خيزد

به احترامِ تو

روح

از سكونِ كالبد

 

و مي پيچد

 صداي سوتِ دريا

در سكوتِ گوش ماهي ها ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:51 توسط عبدالحمید ضیایی

 

 خزان در شب فرو پيچيـد نعش نو بهارت را

و مدفون كرد درخودچشم هاي سوگوارت را

 

تو در طوفان تلخي از گز و سيمرغ گم كردي

شكوه آدمي  در پيكرِ اسفنديارت را

 

يهودا  بر ستيـغ جلجـتا  روي تو را  بوسيد

و هر شب مي تراشد (با تبسم) چوب دارت را !

 

شكوه شعلۀ آخر تماشايي ترين شعر است

بيا،بنشين وبگشا گيسوي شب زنده دارت را

 

مبادا نام خود را حك كني بر سنگ ها،زيبا !

كه خواهد شست باران قصه ي سنگ مزارت را……

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط عبدالحمید ضیایی

 

كابوسي از خاكستر و شيون، ريشه دوانيده ست در خوابم

تبعيديِ حيرانيِ خويشم ، پيغمبري بي هيچ اصحابم

 

زخمي جسور و كهنه چون خرچنگ ، روح مرا پيوسته مي كاود

در جستجوي چه ؟ نمي دانم ،  سنگي اسيرِ جبرِ پرتابم

 

من مثل گيسوي تو تاريكم ، من مثل گيسوي تو گريانم

در پرده هاي خون و شك ديري ست مي گردم و خود را نمي يابم

 

در جان من شوقي پلنگانه ست ، بر قله هاي زخم وبرف و باد

اي آرزوي غيرممكن ! ،  اي ...! ، من تشنۀ  آغوشِ مهتابم

 

مثل هميشه دير و دلگيرم ، تو مثل خوابي دور و بي تعبير

آغوش بگشا اي نمي دانم ! آغوش بگشا ! سخت بي تابم  ...

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:25 توسط عبدالحمید ضیایی

 

داناترينِ ما

 

بي ترديد

 

آن است

 

كه مرده باشد

 

در تنهايي

 

پيش از شمارشِ معكوس.

 

 

كه ايم ما؟

 

تصويري

 

از تن  و

 

        ترانه  و

 

             ترديد

                  ....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 توسط عبدالحمید ضیایی

 

چه سوژۀ بكر ی!

هر غروب

پرنده ای با  دو بالِ بریده

درِ گشودۀ قفس را

تماشا می كند

 

در گشودۀ ِ قفس را

وخندۀ ملیحِِ زخمی تازه

در زلالیِ روح اش ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:20 توسط عبدالحمید ضیایی

 

هرچند بي تو هيچِ محض و با تو بسیارم

شك مي كنم گاهي به اين كه دوستت دارم

 

پيچيده امشب در مشامم عطرِ يوسف باز

شايد كه من ديوانه اي از وهم سرشارم

 

دیوانه ام من ، از تو هرگز دل نخواهم كند

هرگز مبادا   اين كه از تو چشم بردارم

 

نه حضرتِ عين القضاتِ شمع آجينم

نه شيخِ اشراقم ، نه چون منصور بر دارم

 

با اين همه هر پير مي پيچد به تكفيرم

با اين همه هر شيخ مي خندد به انكارم

 

باران گرفته ، وه! چه رقصِ گريه آميزي!

باران هم امشب بي تو مي كوشد به آزارم

 

اين روزها حتي خودم را هم نمي بينم

اين روزها ، اين روزها ، خيلي گرفتارم ...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:55 توسط عبدالحمید ضیایی

 

چه مي توانم كرد؟

جز اين كه

در گذرِ بادها

 بايستم

و با دلي لرزان

دوشاخه شمع

برافروزم از انگشتانم :

يكي

به يادِ مُردگانِ جهان و

يكي به نامِ تو ....

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:8 توسط عبدالحمید ضیایی

 

سجده كنان

ترانه مي شود

 دريا

در امتدادِ سكوتِ تو

و عاشقانه

 پلك مي سايد

بر نقشِ گام هاي تو

          بر شِن

             صدف

                   حباب .

 

نامِ تو را

 تكرار مي كند

 دريا

در هق هقِ شكستۀ امواج

با قلعه هايِ ماسه اي

و پري هايِ قصر آب ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:41 توسط عبدالحمید ضیایی

 

خراساني

يا عراقي

فرقي نمي كند

 

عشق

هميشۀ خدا

با قافيه ها

مشكل دارد ....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:52 توسط عبدالحمید ضیایی

 

آخرش نفهميدم

كه عشق

آموزگارِ بوسه هايِ دزدكيِ ماست

يا چشم هايِ

          مضطربِ

                   مرگِ

                        مهربان .

 

آخرش نفهميدم

كه باد

در پرده هايِ خالي

مي رقصد

ياپرده ها

در باد ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:23 توسط عبدالحمید ضیایی

 

 چه فرقي مي كند ؟

از پلكانِ خود

بالا بروم

يا در خودم

 طلوع كنم ؟

يا آن كه آيينه اي

فراهم آورم

روبروي آنچه

"شايد نباشد و

 شايد باشد "...

 

آيا نشسته است

كسي جز من

                در

                  انتهايِ

                     جستجوها  ؟

 

................................................................... 

توضیحات
 

 :  Je est un autre  .۱  من ، ديگري است ؛ رمبو Rimbaud))

 

 ۲. سهروردي در پرتونامه مي گويد : "هر چه شايد كه باشد ، شايد كه نباشد" ...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:27 توسط عبدالحمید ضیایی

 

گاهي

غروب ها

با گريه مي گذري

از كوچه هاي بدنامِ فلسفه

تا رقصِ دخترانِ پشيمانِ ماه را

نظاره كني

و در دلت بخندي

به هر چه باکرگی و برهان ؛

گاهي كه  در دلت

با كاهنانِ هفت هزار ساله

بر طبلِ پارۀ شب

 مي كوبی ...

 

 

شايد حقيقت

دلقكي ديلاق است

كه زاد و كوچِ شهيدان را

ابلهانه سر مي جنباند !

 

موريانه هايِ ترديد

طلسمِ تلخِ تبسم

 و ريشخندِ خدايانِ آتن و اورشليم .

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:45 توسط عبدالحمید ضیایی

 

 نه من شبيه آتمن هستم

نه تو شبيهِ برهما

 

نه تو به نيروانا مي ماني

نه من دچار حيرت بودا يم

 

نه رقص دختران سبزۀ هندو

گره گشايِ دل است

نه  ريگ ودا

- اين سرودِ روشنِ زرين

نه متن مغلقِ گيتا

 

و هرچه راه

       خيال است و

                   خُدعه و

                            مايا....

 

 

توضيحات :

  -  آتمن يا آتمان :  يك "من " دروغين در برابر حقيقت وجودى (برهمن ) است

-  برهما يا برهمن : حقيقت مطلق ، روح همه چيز ، وجدان جهان و روح ابدى و ازلى هستى است

-  قديميترين سند زندۀ مذهب و جامعۀ هندو  و سرود آسماني هندوان

-  بخشي از كتاب عظيم مهابهارات و دربرگيرندۀ مكالمات كريشنا با شاهزاده اى به نام آرجونا ((Arjunaبوده و نزد هندوان از هر كتاب دينى و عقلى ديگر محبوبتر و محترمتر به شمار مى رود

-  مايا : در زبان سانسکریت یعنی سنجش و اندازه گیری. اساس نظريۀ مايا اين است كه عالم هستی یک توهم است  و باید با زندگی مدارا کرد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:52 توسط عبدالحمید ضیایی

 

سرشارم

از سِحرِ سپيدِ شكوفه ها

و گام مي زنم

در امتدادِ جويباري

كه مي پيوندد

به دره هاي گلِ سرخ

 

عاشقانه

نفس مي كشم

در زيرِ آسماني ديگر

و در سرزميني ديگر

كه در آن

نه گيسوانِ تو

سپيد مي شود

نه شعرهايِ من

شكنجه و تبعيد

 

با گريه

برمي خيزم

از خوابِ ناتمامِ كلمات ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:39 توسط عبدالحمید ضیایی

 

چندان دلم گرفته

كه مي خواهم

شبيهِ شاعران جاهلي

- كه چشم هاشان هنوز

 در معلقاتِ سبعه

سرگردان است -

به ياد يار

 و ويرانه هاي  ديارم

بگريم

 

 

شعر و شراب هم

 تسلا نمي بخشدم

و ياد يار

(كدامين يار ؟)

 

 

آه از  ليالي بي ليلي

و  اين غمِ سپيد

كه تاب مي خورد

در زلفكان پريشانش ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:55 توسط عبدالحمید ضیایی

 

با گريه  گفتی :

"مرگ

 برايمان چشم گذاشته ست